|
|
|
||||
|
گاهاً اين آدما جوگير ميشن؛ به طوريکه وقتي يه نفر يه سوالي ازشون ميپرسه چنان غرق ميشن که اون سوال، براي خودشون هم يه مسئله ميشه که بدجوري جلسات متعدد problem solving ميطلبه!! خب البته بعضي ها با جواباي طوطي وار و يا با سفسطه کردن، از اين جوگيري و فکر کردن درباره موضوع در ميرن؛ اما خوشا به سعادت اونايي که بعد از اين سوال ميرن فکر ميکنن و اين بحثها باعث ميشه سلولهاي خاکستري مغزشون از رخوت در بياد و يه هوايي بخوره (البته به شرطي که مثه من نشن)!! خوشا به حال کسايي که از اين سوالاي چالشي استفاده ميکنن تا استراتژيهاي خاک خورده مغزشونو مهندسي مجدد بکنن! چند روز پيش هم، از صدقه سر يکي از دوستان، چنان سعادتمند شديم که سرخوشيش تا الان هم ولمون نميکنه! اون دوست، به نا اميدي رسيده بود! ميگفت هرچي فکر ميکنم هيچ هدفي در زندگيم ندارم... ميگفت سراسر اين زندگي، پوچيه چون حتي بزرگترين هدفام هم تموم شده اند؛ ميگفت تا کِي بايد به دنبال هدفاي کوتاه مدت بود؟! ميگفت الان تنها هدفم مردنه! جمع علماي ما هرکدوم هدفي رو گفتند: تغيير دادن روزمرگيهاي تکراري زندگي(!)؛ رهايي از معزل تجرد؛ رفتن از بانک و کار کردن در جايي که کمتر آدمو مشعوف ميکنه؛ پيادهروي روزانه و مداوم از طبقه 21 تا 3- جهت كاهش مشكلات ناشي از توهمهاي انتظاري ... ! .. اما همه مون به اين نقطه مشترک رسيديم که اينا فقط يک نوع جريان هستند و نه هدف! اين شد که سعادت مذکور که وصفش رفت، منجر شد باور کنيم که چقدر بي هدفيم و چون امکاناتي براي هدفمند بودن در محيط و خودمون و شرايط نميبينم پس بهتره بي هدف زندگي کنيم و بيخود سر خودمونو با داشتن اهداف کوتاه مدت تو برف فرو نکنيم! ... نهايتاً به اين رسيديم که چقدر بي هدفي خوبه و چه قدر بيشتر خوش ميگذره و اينکه هدف نهايي و والاي انسان، مردنه و لذا در نتيجه همه اين بحثا، علما به اجماع رسيدند که آخر هفته بريم طبقه 21 برج و به طور شرافتمندانه و با آغوش باز به سمت هدف غايي بپريم! و زندگي يعني همين!!!! سرشار از لذت و هيجان!! الان واقعاً من در سرم يک علامت سوال بسيار بزرگ دارم ...... اينکه اينهمه احساس خستگي براي کوهِ نکنده براي چيه؟ اين هدفي که داريم خودمونو واسه رسيدن بهش تيکه پاره ميکنيم، آخرش کجاست؟ اون چيزي که از اعماق درونمون ميخواهيم بهشيم برسيم واقعاً چيه؟ چيه که ميتونه روزمره نشه؛ چيه که ميتونه باعث بشه هر روز بيشتر تلاش کنيم؟ سرخوشي خيالي؟ ... يا ريلکسيشن و هرچه باد آباد؟ اينجاس که آدم از هدفمند بودن زندگيش لذت مي بره و همش به اين فکر ميکنه که واسه فرداهاي قشنگتر بايد تلاش بيشتري بکنم!!! اينجاس که آدم از اعماق قلبش دردي بي درمون احساس ميکنه که با هيچي از يادش نميره!! اينجاس که اون حرفاي قشنگي که توي کتاباي قشنگ مي نويسن و ماها هم ميخونيم و لذت ميبريم، معناي خودشونو از دست ميده!! و اينجاس که اين مريم بانو که هميشه مثبت و رمانتيکانه فکر ميکنه و انرژيش مثل رويا پردازياش تمومي نداره؛ به پوچي ميرسه .... اينجاس که آدم به صحت ديدگاه هاي خودش، به روش زندگيش، به جايي که الان وايساده و داره اون دورا رو نگاه ميکنه ..و هزار چيز ديگه شک ميکنه ... البته متفاوت انديشيدن سخته! يعني از توي دل يك عالمه واقعيتِ يک شکل، يک واقعيت به يک شکل ديگه تعريف کردن، هنرمندي ميخواد والا!!! از اين رو، نظر و ديدگاه دوستان گرامي براي نجات جون اون آدمايي که بالاي برج وايسادن تا پنجشنبه بشه، حياتيه! اينجاس که کساييکه احساس ميکنن هدفي در زندگيشون دارن بايد يه چيزي بگن...... که اگر نميخوان بگن و يا چيزي براي گفتن ندارن اونا هم آخر هفته بيان طبقه 21 برج، از اونجا با هم مي پريم؛ خوش ميگذره!!! قسمت های بعدی این پست رو اگه زنده بودیم ادامه میدیم!!!
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 13:34 توسط مریم
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
و خداوند سكوت را آفريد. سكوت، يعني گفتن در نگفتن، يعني ياراي انديشيدن...
وقتي مي تواني با سكوت حرف بزني، به پايه هاي لغزان واژه ها تكيه نكن.خيلي وقتها سكوت برابر طلاست...
با سكوت به گفتن نگفتنيها ميپردازيم (اين مال كتاب دكتر شاهپرويزي بود)
در اين روز دلانگيز كه سالروز تولد من هم هست بر حسب اتفاق، از بس كه كار دايره نظامهاي اطلاعات مديريتي زياد شده كه من ديگه نميدونم تو كدوم بلاگ برم و حرف بزنم! اون جمله بالاييها رو راجع به سكوت گفتم كه يه موقع لال از دنيا نرم! به نظر شما چه اتفاقي افتاده كه من از صبح دوست دارم يه بند حرف بزنم؟ فكر نميكنيد مربوط به اين جملههاي فوق باشه؟؛)0
راستي از قديم گفتن براي حفظ تعادل يه سكه توي قلك روحت بنداز يه سكه تو قلك ايگو (منظور پوسته بيروني و شماي كلي شخصيت فرد ميباشد)! البته راستش رو بخواي اينو همون دكتر دوست و همسايه، جديداً گفته و خيلي هم قديمي نيست! ولي چيزايي با اين مضمون قديم هم زياد گفته ميشده تو اين مايهها: خير الامور اوسطها كم بخور هميشه بخور كاري بكن بهر صواب نه سيخ بسوزه نه كباب مهم مفهوم حفظ تعادله و از اونجا كه تعادل از دوران كودكي ما رو به ياد خطه سرسبز شمال مياندازه بايد بگم از قديم اين رو هم ميگفتن كه "خاطرات شمال محاله يادم بره" و الغرض اينكه ما براي حفظ تعادل و نه بخاطر اينكه خيلي حرف براي گفتن داشته باشيم و يا خدايي نكرده خيلي بيكار باشيم، هم اين ور قاطي پنج نفر صحبت مي كنيم و هم اونور تنها! يعني يه سكه تو قلك ما پنج نفر مياندازيم و يه سكه هم تو مواجهه و مكاشفه! شايدم چندتا سكه! البته از همون قديم حرفاي ديگهاي هم گفتن كه خيلي مجالش نيست اينجا بحث بشه فقط به طور گذرا از روش رد ميشيم كه "كاه از خودت نيست كاهدون كه از خودته" والاااا! مردم بس كه حرف زدم! در همينجا بازم جا داره از خانوماي همسايه تشكر ويژه كنم كه در بخش ضربالمثل ياري بخش ما بودند و يه ضربالمثل افتخاري هم به افتخارشون ارائه كنم: تا تو فكر خر بكني ننه، منو دربهدر ميكني ننهJ حق
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 14:28 توسط مژگان
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
اين آدما عجب موجودات باحالي هسنتد خدا وكيلي... اين زندگي عجب عجيب و غريبه ها .. از همه باحال تر اينكه اين آدماي باحال، چه ماهرانه با شگفتي هاي اين زندگي برخورد ميكنن ... چند روز پيش داشتم به خودم و بر و بچهها و فك و فاميل و اينا فكر ميكردم و واسه خودم تحليل و مقايسه و ارزشيابي سه ماهه ی اول و دوم و اينا، راه انداخته بودم؛ به اين فكر ميكردم كه الان نزديك به دو ساله كه ما به اين مديريت اومديم ... با عقايد و رفتارهاي خوب و بدمون ... با شادي ها و خستگي هامون ... با همه اون چيزهايي كه با حضور خودمون به اداره هامون آورديم؛ چيزايي كه شايد خودمون ندونيم اما تأثيرات شگرفي روي ديگران ميذاره، ... همين چيزي كه باعث شده كه الان من بعد از قريب به دو سال؛ ديگه خودمو، خودم نبينم؛ بلكه تلفيقي از نكات مثبتي كه در عمه مجيلي، آنيتا گلي، الهام، سارا، ليلا، ندا، بابا و حتي پسردايي فريد و مجيد (اخمو خان) ببينم درحاليكه به نظر ميرسه اون دو تا نبايد خيلي در روابط ما نقشي داشته باشند!!! .... تازه به نظرم اين يه بخش از ماجراس ... آدماي ديگه اي كه سر ناهار يا باشگاه، خونه و هزار جاي ديگر ميبينيم و به جورايي باهاشون يه صنم هايي داريم هم هستن !!!! الان با اينكه احساس ميكنم من يه آش شُلغلمكار از دوستان و آشنايان هستم اما انگار خودمو بيشتر دوست دارم ... شايد به خاطر حس آسون گرفتن مشكلات باشه كه مژگان با اومدنش بهم منتقل ميكنه؛... شايدم به خاطر درك و ظرفيت بالاي آناهيتاس كه وقتي ميبينمش انگار مورد نقض تئوري عدم جمعپذيري عقل و احساس رو ميبينم! شایدم به خاطر اون دوستی و شادی خالصانه ای باشه که الهام کف دستش میگیره و پیشِ روم میذاره! راستش گاهاً فكر ميكنم ما فقط آش شلغمكار نيستيم؛ بلكه يه وقتايي هم آش رشته ايم!! انگار كه هر كدوم از اين آدما در زندگي ديگران مثل يه رشته اند؛ در عين اينكه هر رشته مستقله، اما اگر در كنار بقيه نباشه و با اونا نباشه اون لذت خوشايند طعم آش بودن رو، به قول ما اقتصادي ها، به دست نميده! چرا راه دور بریم؛ مثلاً همین بابای ما که به قولی مدل بِیسِ ما هم حساب میشه یه سيستم بسیار جالب داره که آدمو بدجوری مسخ میکنه!!! خواهشاً نپرسید که گفتنی نیست؛ فقط یکی از راه های درکش اینه که یه جلسه ی یک ساعته باهاش بری و با آیکیویی که داری، هزاران نکته ای رو که در هر جمله اش تو فضا می پراکنه رو، تند تند تو هوا بزنی و هِی توی دلت بگی " ایول همينه"؛ كارش درسته!!!! به نظرم بابا از اون رشته هاييه كه بايد خوب هم بزني تا كشفش كني!!! درسته سخت ميشه كشفش كرد اما اونقدر ظرافت توي رفتارهاش داره كه وقتي آدم يك چيزو كشف ميكنه كلي از خودش خوشش مياد!!!! یا مثلاً سارا به نظرم از اون رشته های درسته ی بلنده که هرچی بیشتر باهاش بجوشی، بیشتر ری میکنی!!!! به نظرم اين رشته ها اونقدر توي دل من خاطره گذاشته اند كه هيچوقت دلم نميخواد ازشون دور باشم ... به نظرم همشون اونقدر خوب تر از من هستند كه بايد سالها بدو ام تا بهشون برسم .... اما این عمه مجيلي بهم ميگه چون توی پستهای قبلیت گفتی "رفتن بهتر از رسيدنه"، پس قاعدتاً نبايد سعی کنی که برسی چون حرفت نقض میشه!!!!! راستش بعضي حرفها و رفتارها مثل اثر جاي پا روي سيمانِ سفت شده، در قلب آدم حك ميشن ... مگه ميشه حتي يك روز، اون حرف ندا رو براي خودم يادآوري نكنم كه در حمایت از من در مقابل فولادزره گفت، " آدمها رو از قيافه شون نشناس؛ از قضاوتي كه درباره ديگران ميكنن بشناس" و متاسفانه هر روز که به این جمله فکر میکنم به خودم میگم هنوز آدم خوبی نیستی چون باز درباره ديگران بد قضاوت كردی!!! مگه ميشه يادم بره كه همون پسردايي كه من بي انصافانه اخمو خان صداش ميكنم؛ سر اون جلسه كذايي، چطور سعي كرد كمكم كنه تا بار استرسم سبكتر بشه...، درحالیکه من عموماً طوری باهاش رفتار میکنم که به اصطلاح مودبانه دانکی ورش نداره! مگه ميشه فراموش كنم كه ليلا براي اينكه يه روز باهاش شوخي كرده بوديم كه ليلا خشنه، رفته بود كيك خريده بود و مهربونی میکرد!!! مگه ميشه يادم بره اون روزو که بابا با اون طرز نگاه مهربون، با دلجويي ازم پرسيد "ناراحت شدي؟"... مگه ميشه اون حس خوبي رو كه بچه ها ميان كنارم ميشينن و لواشك ميخوريم رو آدم يادش بره؟ وقتي به اين ماجراها فكر ميكنم؛ به خودم ميگم كه چه خوبه كه من آش رشته ام، حتي اگر خيليها آش دوست نداشته باشن ... اصلاً برام مهم نيست ... آنچه كه مهمه اينه كه من تك تك رشته هامو دوست دارم؛ و با اينكه ممكنه گاهي وقتا احساسات بيخود بياد سراغم و فكر كنم چون ندا با من حرف نزد يا مژگان موقع صحبت به من نگاه نكرد، حتماْ منو دوست ندارن؛ اما افتخار ميكنم به اينكه ما با هم يه زنجيري درست كرديم كه بي عمو و يا با عمو ميتونیم اونقدر قشنگ زنجيرو ببافیم كه هيچكس نتونه توش رخنه ايجاد كنه؛ چنان ميتونیم بازي كنیم كه خود اون عمو هم نتونسته !! به نظرم شايد ما هركدوممون يه دكتر شيري نباشيم؛ اما وقتي هممون كنار هم قرار ميگيريم و يه نخود از اخلاق خوب بغل دستيمون بهمون ساطع ميشه؛ يه چيز دیگه ای ميشيم که از ایشون هم فراتر میره! به نظرم چون سیستم آشیِ ما از خوبی و مهربونی درست شده، سرعت تعدیلش هم مثل انسجامش بالاست؛ به طوریکه خیلی خوب تونسته باعث بشه فولادزره یا ارباب حلقه ها هم از خودشون رفلکسهای مثبت نشون بدن! آخ اینجاست که آدم از اعماق ته ِ تهِ قلبش به خاطر نفوذی که در درون اونا کرده احساس ذوقناکی ِ حاد میکنه! به نظرم درسته که اعتماد به نفس ندا؛ جدی بودن لیلا؛ صمیمیت پسردایی بزرگه و همه و همه یه تلنگر کوچیکن؛ اما وقتی آدم تک تک این نخودا رو جمع میکنه میبینه که میشه باهاش چقد آش درست کرد !!!! یه آش داغ ِ خوشمزه که چه جانیفتاده باشه و چه بی کشک؛ توی سرمای این برج که همه دارن ازش مینالن، بدجوری میچسبه!!!!
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 14:2 توسط مریم
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست هرکجا هست خدایا به سلامت دارش
آمده بودم ديداري تازه کنم؛ برکه ام نور ميخواست براي يک دم آسودن ... گلبرگهايم دلتنگ بودند ... آمده بودم جاني بگيرم؛ آمده بودم آن عطر آشنا را استشمام کنم حتي اگر چشماني نگاهم را ندزدد و صدايي کلامم را نچيند... آمده بودم با غزلي تازه سروده؛ با رنگي نو؛ اميدي نو! مرا اسير پوچي دنيا کردنَم ... درگير دل واپسيهاي نا مفهوم... سخت بود رها کردن ... سخت بود بي قوا جنگيدن ... سخت بود پاک باختن؛ سخت بود صدايت را شنيدن و برنخاستن ... آنقدر در اسارت ماندم تا تجلي شدم سراپا؛ آنقدر ماندم تا شدم به اندازه ابرهايت ... آمدم تا تکه اي از سينه ات را تکيه گاهي کنم ... آمدم با غزلي نو؛ با سپيد رنگي بي غش؛ با چشماني لبريز از پاسخ! آمدم؛ اما دير بود ... آنقدر دير، که سخت مي شد آن هاله هاي سپيدي را ابر ناميد آنقدر دير بود که خورشيد چهره اي خسته از انتظاري طولاني بر رخ نشانده بود ... تمام روياهاي مرا با خود برده بودي ... معناي واژه هاي غزلم را؛ پاسخ تمام آن لحظه لحظه هاي چشمانت را برده بودي دنيا بود و آسمان و برکه؛ ... فقط از آن اسارت خبري نبود؛ با تو! قيمتش سخت گران بود ... سنگين تر از آني که بتواني هر شب در خاطره ات لالايي اش کني ... پاک باختن، سخت از دل زدوده مي شود ... برکه اي ميخواهد فراخ تر، که وسعت دستهايش، به اندازه اشكهايت باشد ... گفتم ديداري تازه کنم؛ وگر نه، با استشمام عطرت نفسي بياسايم ... اکنون که بادها عطري هم برجاي نگذارده اند تنها به افقي مي نگرم که ميگويند روزگاري به انتظار شنيدن پاسخي از دورهايش، چشمهايي خيره به آن داشته اي ...
+
نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 5:3 توسط مریم
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
Salam
Shayad bavaretun nashe ke alan shabe 5shanbas,man tu bimarestane kianam,ba m0bile onam!bacheye khaharam samyar(mosafer kuchulu) umade donya,alanam pishe mamanesh khabe
Cheghad qaribe shab tu bimarestan budan
Cheqad qaribe khale shodan
Va cheqad qaribe ba gprs blog um kardan:d
M0safere kuchulu
SAFARET BIKHATR:*
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 1:18 توسط مژگان
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
...پشتش سنگين بود و جادههاي دنيا طولاني ميدانست كه هميشه جز اندكي از بسيار را نخواهد رفت. آهسته آهسته ميخزيد، دشوار و كُند؛ و دورها هميشه دور بود. سنگپشت تقديرش را دوست نميداشت و آن را چون اجباري بر دوش ميكشيد. پرندهاي در آسمان پر زد، سبك؛ و سنگپشت رو به خدا كرد و گفت: اين عدل نيست، اين عدل نيست. كاش پُشتم را اين همه سنگين نميكردي. من هيچگاه نميرسم. هيچگاه. و در لاك سنگي خود خزيد، به نيت نا اميدي... خدا سنگپشت را از روي زمين بلند كرد. زمين را نشانش داد. كُرهاي كوچك بود و گفت: نگاه كن، ابتدا و انتها ندارد. هيچ كس نميرسد! چون رسيدني در كار نيست. فقط رفتن است. حتي اگر اندكي. و هر بار كه ميروي، رسيدهاي. و باور كن آنچه بر دوش توست، تنها لاكي سنگي نيست، تو پارهاي از هستي را بر دوش ميكشي؛ پارهاي از مرا. خدا سنگپشت را بر زمين گذاشت... ديگر نه بارش چندان سنگين بود و نه راهها چندان دور. سنگپشت به راه افتاد و رفت، حتي اگر اندكي؛ و پارهاي از «او» را با عشق بر دوش می كشيد...
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 16:31 توسط مریم
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
خداوند بينهايت است و لامكان و بيزمان اما: به قدر فهم تو كوچك ميشود به قدر نياز تو فرود ميآيد به قدر آرزوي تو گسترده ميشود به قدر ايمان تو كارگشا مي شود به قدر نخ پيرزنان دوزنده باريك ميشود به قدر دل اميدواران گرم ميشود... پدر ميشود يتيمان را و مادر برادر مي شود محتاجان برادري را همسر مي شود بيهمسرماندگان را طفل ميشود عقيمان را اميد ميشود نااميدان را راه مي شود گمگشتگان را نور ميشود در تاريكيماندگان را خداوند همه چيز ميشود همه كس را به شرط اعتقاد به شرط پاكي دل به شرط طهارات روح چنين كنيد تا ببينيد كه: خداوند چگونه بر سفرهي شما، با كاسهيي خوراك و تكهاي نان مينشيند بربند تاب، با كودكان تاب مي خورد و در دكان شما كفههاي ترازويتان را ميزان مي كند، و در كوچههاي خلوت شب با شما آواز مي خواند... مگر از زندگي چه ميخواهيد
بازم سلام با مقدمهي خوشگلي از صدرالمتألهين، ملاصدرا امروز اومدم اينجا اين متن رو خانوم همسايهJ به صورت خيلي خوشگل و رنگي رنگي با فونت ايران نستعليق برام پرينت گرفته بود و منم چون خيلي خوشم اومده بود گذاشته بودم زير شيشه ميزم! خطهاي اولش برام قابل فهم بود تا يه حدي ولي تا به بخش دوم ميرسيدم خيلي ميخنديدم يعني از اونجايي كه خدا پدر ميشود يتيمان را، برادر ميشود...، از همه مهمتر همسر ميشود بيهمسر ماندگان را!!!! و از اونجا كه نيمنم تنها تطاول كش زلفش! بلكه خيليها هم مثل من درگير كلمهاند؛ يه سري يكي از همكارام كه اومده بود پيش ما اينو روي ميز ديد و خوند وقتي رسيد به همين جملهاش پرسيد واقعاً اينطوريه؟! ما كه نديديم! دور هم كلي هم خنديديم به اينكه چطور خدا ميتونه همسر بشه بيهمسر ماندگان را خصوصاً! بعد ديديم تهش شرط گذاشته از نوع پاكي دل و اعتقاد و طهارت روح! ديگه قطع و يقين مطمئن شديم كه اگه تا حالا ديده نشده صد در صد به اين پاكي دل مربوط بوده و كلاً بيخيال ماجرا بوديم و به عنوان شيء تزييني گذاشته بوديم زير ميزمون و زندگيمونو ميكرديم! با همون اعتقاد حدود يك هشتم، با همون دل نصفه نيمه پاك و با اون روح هفتاد و پنج صدم طاهرمون! تا يكي از همين شباي ماه رمضون توي برنامه ايمان و توانگري! همين متن خونده شد و من دقيقاً منتظر همين چند خط آخرش بودم كه دوباره خودمو درگير كلمه كنم و با خودم ريز به اين بخندم كه خدا چجوري ميخواد خواهر مادر بشه! و دقيقاً همين اتفاق هم افتاد و گذشت! تا رسيديم به داستان آقاي قمشهاي! بذاريد اول ماجراشو بگم بعداً نتيجهشو! دكتر قمشهاي توي بچگيشون به بيماري اسهال شديد دچار ميشن! اون موقع علم در اين حد پيشرفت نكرده بود كه اسهال يه بيماري راحت و قابل درمان باشه و چه بسيار كساني بودن كه با اين بيماري تلف ميشدن! توي همين اوضاع و شرايط ايشون هم مريض ميشن و پدرشون ديگه كاري از دستش برنمياومده جز دعا كردن! از همه جا هم نا اميد شده بوده! ديگه وقتي مي بينه بچهاش رفتنيه ميگه حالا اين كه داره ميميره، من نميخوام تشنه بميره، بذار يه آبي بهش بديم بخوره! اما بچه زنده ميمونه و الانم كه معرف حضور همه هستنند! عموم ما الان ميدونيم كه درمان اسهال خوردن مايعات فراوانه چون بر اثر اين بيماري بدن آب زيادي از دست ميده! اما اون موقع كسي از اين موضوع اطلاعي نداشته و همه فكر ميكردن زنده موندن اين بچه معجزه است! هر طور فكر ميكنم واقعاً هم هست اما نه يه معجزه مثل فرشته مهربون پينوكيو كه يه وردي خونده بشه و شفا حاصل! كه به قول دكتر خدا با چوب جادوييش بگه جيززززززززززززز و همه چي درست شه! معجزه اون فكريه كه توي اون لحظه ميافته تو ذهن باباي بچه كه باعث ميشه بهش آب بده تا نجات پيدا كنه! برگرديم به ملاصدرا: پدر ميشود يتيمان را برادر مي شود محتاجان برادري را همسر ميشود بيهمسر ماندگان را طفل ميشود عقيمان را اميد ميشود نااميدان را . . . خداوند همهچيز ميشود همه كس را
كاش درگير كلمات نشيم، خدا خودش به هيأت پدر، برادر، همسر، فرزند در نمياد! بارباپاپا كه نيست كه! اما همه چيز رو اونجوري سر راه آدم ميذاره كه جاخاليهاي نداشتههاشو پر كنه! خداوند همه چيز ميشود همه كس را! چقدر قشنگ ميگه حافظ: بيدلي در همه احوال خدا با او بود **** او نميديدش و از دور خدايا ميكرد **** خدا همه چيز مي شود همه كسرا! با همون اعتقاد يك هشتمي! با همون پاكي دل نصفه و نيمه! با همون طهارت هفتاد و پنج صدمي روح! يا حتي از اينام كمتر! خود ملاصدرا گفته كه: خداوند بينهايت است و لامكان و بيزمان اما به قدر فهم تو كوچك ميشود! طفلك خداي من! كه در حد كلمه تنزلش ميدم! طفلك خداي من! كه در حد كنكور ميارمش پايين! طفلك خداي من! كه باهاش سر يه كار خوب معامله ميكنم! طفلك خداي من! كه مساوي ميشه با يه سفر آنتاليا! طفلك خداي من! كه اگه يه همسر خوب براي من پيدا نكنه به خدايي قبولش ندارم! طفلك خداي من! كه محبتش رو بيشتر از مادر نميتونم بفهمم! طفلك خداي من! كه هر وقت ميخوام پيداش كنم حول و حوش رگ گردنم رو ميگردم! طفلك خداي من! بذار بهترش كنم طفلك من كه از اين همه خدا هيچي نفهميدم! اون كه داره خدايي خودشو ميكنه! اون كه بينهايت است و لامكان و بيزمان! حق
بعداْ نوشت: دختر همسایه می گه دوتا جمله خیلی تو بلاگات استفاده می شه: ۱- با تشکر از خانوم همسایه!!! ۲- به قول دکتر!!! راستم می گه! من شرمنده ام! اما اگه اینا نباشن که کلاْ باید در اینجارو تخته کنم ؛)
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 15:28 توسط مژگان
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
باید استاد و فرود آمد آیینه ای نیک پرداخته تواند بود
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 10:25 توسط مریم
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
چهارده شب گذشت به سرعت هرچه تمامتر انگار نه انگار كه يه چيزي حدود بيست روز پيش بود كه محسن هي از من آمار كلاساي ماه رمضون دكتر شيري رو ميپرسيد كه بالاخره معلوم شد كجا برگزار ميشه يا نه؟ آخي ي ي ي! تو فرهنگسراي سرو توي سالن سربازش زير نور مهتاب چه دوره خوبي برگزار شد. اي داد بيداد، حالا ما بعد از اين همه شب كه تا 1، 2 و بعضاً 3 و 4 ميرسيديم خونه؛ از اين به بعد چجوري زود بريم خونه؟ شديم مثل اون تركه كه بهش آب دادن گفتن شرابه، مست كرد! گفتن بابا آب بود! ميگه منو ديگه گرفته!!!! ديگه دير رفتن ما رو گرفته! از اون بدتر اينو كجاي دلم بذارم كه بعد از ماه رمضون بايد صبحا يه ساعت زودتر برم و عصرا دو ساعت ديرتر برگردم خونه! واقعاً رمضون ماه اسپشياليه كه خدا بالرحمۃ و المغفرۃ و البركۃ به بندههاش رو ميكنه! دم همت همه گرم! جداي از همهي اصليا (دكتر شيري، آقاي برمايي، آقاي درستكار، آقاي برزگر و گلشني)، بچههاي تيمشون هم فوقالعاده بودن! با همه فشردگي برنامهها، كلاس سايهها اين وسط جز روي خوش از بچهها نديدم! با اينكه خيلي تكراريه خصوصاً با مراسم غرّاي شب آخر و به قول خانوم آقاي افشارپور، با اونهمه دستهاي شايسته ولي ميخوام بازم دونه دونه از همه بچههايي كه شاگرداي باغيرت دكتر شيري بودن تشكر ويژه كنم! بچههايي كه جديداً جزو تيم شده بودن! اونايي كه از قديم بودن! همگي يك عالمه اجر معنوي زدن به رگ! هميشه خانوم عليپور رو كه ميديدم خيلي به اين فكر ميكردم كه چقدر هميشه هست! خسته و خوشحال باشه هميشه خوش روئه! بعضيها وقتي ياعلي ميگن واقعاً ياعلي ميگن! حتي در حدي كه يه سال و نيم باشه رابطهشون با دوستاشون خيلي كمرنگ شده باشه! كه وقتي دوستاي منو ديد بهم گفت خيلي خوبن دوستاتون، ياد دوستاي خودم افتادم! خيلي معرفت ميخوادا! البته شكي در اين نيست كه خوبي از خود آقاي شيريه ولي خيلي از آدماي خوب، خيلي وقتا تو زمان خودشون خيلي تنها ميموندن! خوشحاليم كه تنها نموندن تا بقيه هم بتونن استفاده كنن! ما كه دلمون براي اين چند شبه و اون فضا تنگ ميشه! خودش كه تموم شد ولي انشاءالله حكايت همچنان باقي بمونه! چقدر تلخه يادآوري اين حقيقت كه "اما شما همه چيز را فراموش خواهيد كرد!" توكل به خودش ديگه حق بعداْ نوشت: ۱- از اونجایی که ما بعد داستان شاید بفهمیم لیلی زن بود یا مرد، تازه فهميديم كه يك آسمان رحمت بر سفره قناعت يه برنامه ديگه بوده و اسم اين برنامه تنها ايمان و توانگري بوده (شرمنده) ۲- مثل اين سريالا كه چند وقت نگاه ميكني بهشون عادت ميكني در حدي كه وقتي تموم شه غصه مي خوري ( سريالايي تو تيپ نرگس و جومونگ و اينا)، ما هم بعد تموم شدن اين دوره تصميم گرفتيم جلسات نقدي بر اين چهارده شب رو خودمون برگزار كنيم كه خيلي دلمون تنگ نشه براش:)
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 10:22 توسط مژگان
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
به عنوان تست اومدم ببينم چجوري ميشه عكس گذاشت تو وبلاگ
تازشم آيا ميدونستيد اين نقاشي كار خودمه؟ ايول مثل اينكه بالاخره فهميدم چجوري عكس بذارم تو بلاگ
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 11:10 توسط مژگان
|
|
|||||
|
|||||